اقبال يغمايى ( گردآورنده )
152
شهيد راه آزادى سيد جمال واعظ اصفهانى ( فارسى )
كه از توجهات امام عصر عجل اللّه تعالى فرجه و اهتمامات علماء و حجج اسلام ، خصوصا نورين النيرين آقاى سيد عبد اللّه مجتهد و آقاى آقا مير سيد محمد مجتهد كه خداوند اين دو وجود مقدس كه امروزه علمدار اسلامند و در پيشرفت اساس مقدس مجلس از بذل مال و جان مضايقه ندارند روزبهروز بر عمر و عزت آنها بيفزايد قدرى از خواب غفلت بيدار شدهاند ، و به فكر روزگار خود افتادهاند و در مقام رفع نواقص خود برآمدهاند ، باز از اطراف بعضى روبه صفتان و گرگان به لباس ميش كه هميشه ميل به بازار آشفته دارند القاء شبهه در قلوب عوام مىنمايند و غافل از اينكه به حمد اللّه امروزه چون خداوند مقدر و مقرر فرموده كه ديگر اين ملت در خواب غفلت نباشد و در وادى جهالت نمانند به اين حيل و دسائس فريب نخواهند خورد و به آواز بلند مىگويند : دين ما دين اسلام است ، وكلاى ما هم تمام يا از علماى متدين هستند و يا اشخاصى هستند كه ما يقين داريم تمام مسلمان و متشرع به شريعت محمدى صلى اللّه عليه و آله هستند ؛ و اگر خداى نخواسته در بين وكلا يك نفر پيدا شد و خواست كه مطلبى بر خلاف قانون اسلام بگويد البته حرف او را در روزنامه فرداى آنروز خواهند چاپ كرد ، و در تمام دنيا منتشر خواهند كرد ، و ما خودمان او را از مجلس بيرون خواهيم كرد . پس حالا كه به حمد اللّه امروزه قدرى آگاه شدهايد بايد اولين قدمى كه در پيشرفت كار خود برمىداريد اتفاق است كه يكدل و يك جهة متفق بشويد و نفاق و شقاق را دور بيندازيد و خودتان براى خودتان كار كنيد . منتظر نباشيد ديگران براى شما كار كنند . هيچكس دلش براى من و تو نسوخته و هرگز براى من و تو كارى نخواهند كرد ، اين قصه را براى شما نقل كنم كه بدانيد هيچكس براى كسى كار نخواهد كرد . دو تا گنجشك در صحرايى در ميان حاصل گندم يا جو خانه گذارده بودند و كمكم تخم گذاشته و بچه پيدا كردند . روزى گنجشكها رفته بودند و بچههاى آنها مانده بودند . صداى حرف به گوش آنها خورد . گوش دادند ، ديدند صاحب اين ملك و زراعت است ، آمده سر ملك و حاصل خود كه وقت درو كردن اوست ؛ و با پسرهايش مشغول مذاكره است ؛ و مى - گويد فردا برويد در خانه همسايه من و بگوييد چون من ناخوش هستم و نمىتوانم خودم بيايم صحرا ، شما مرحمت بفرماييد آن خيش و اسباب درو را بياوريد اين گندمهاى مرا درو كنيد . بچه گنجشكها از شنيدن اين حرف خيلى اوقاتشان تلخ شد و مشغول به جيكجيك بودند تا وقتى كه ننهء آنها آمد . مطلب را براى ننه نقل كردند ، گفت : آسوده باشيد . هيچكس جرأت ندارد شما را از اينجا بيرون كند . يك هفته گذشت و كسى نيامد گندمها را درو كند . بعد از يك هفته دوباره آمد ، پسرهايش را خواست و گفت مگر شما نرفتيد به فلان همسايه من بگوييد بيايد اين گندمها را درو كند ؟ گفتند : چرا ، ولى نيامد . گفت پس برويد به پسر عموى من بگوييد كه بيايد اين گندمها را درو كند . باز گنجشكها اين صدا را كه شنيدند متوحش شدند . تا وقتى كه ننهشان آمد . باز گفت آسوده باشيد ، كسى جرأت نمىكند شما را بيرون كند . يك هفته گذشت ، باز كسى نيامد . سر هفته آمد گفت : برويد برادرهاى مرا بگوييد بيايند . باز يك هفته گذشت و كسى نيامد . بالاخره بعد از اين مدت خودش آمد و گفت برويد